انشقاق در ناحیه میانی

خرید بک لینک
کولهپشتی ۹۵ هم رفت تو انبار خاطرات، کنار کولهپشتی ۹۴.روزهای آخر سال ۹۵ رو در حالی سپری میکنم که به کمیتها و کیفیتهای این سال فکر میکنم. سال ۹۵ برای من سالی پر از فراز و نشیب بود، سالی چالشی و پر از اتفاقات جورواجور، به شدت و مثل ۹۴.۶ ماه اول سال به تکمیل و بهرهبرداری erp بهارسامانه گذشت. روزه انشقاق در ناحیه میانی...

ما را در سایت انشقاق در ناحیه میانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 2:28

امروز برای خودم سوال شد که هدفم از زندگی چیه و این سوالیه که هر چند وقت یکبار میاد سراغم. واقعیت امر اینکه جواب قطعی و متقنی براش ندارم. نمیدونم! به هر حال برای بهتر شدن حالم شروع کردم به سرچ کردن این سوال که «هدف از زندگی چیه؟» و در این بین این مطلب رو پیدا کردم که برام جالب بود. ترجمهی خودمونی ا انشقاق در ناحیه میانی...

ما را در سایت انشقاق در ناحیه میانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 6:07

چند روزی هست که دنبال خونه میگردم و در همین بین با دوستی به نام علی آشنا شدم. علی رو دورادور از فرندفید میشناختم. آدمی که سرش در فلسفهست و به بیشتر از اون چیزی که عموم بهش فکر میکنن، فکر میکنه. محتوای این پست حاصل بحثیه که اون شب با سوالی از علی و مشارکت من و امیر و محمدرضای زیبایم شکل گرفت.در سرتاسر این پست شاهد بحث در مورد بدیهیات خواهیم بود. ما نه دیوانهایم و نه بیکار! فقط عقیده داریم میزان حماقت یک فرد، با کمیت بدیهیاتی که در ذهن دارد، رابطهی مستقیم دارد.همیشه گفتیم که چیزی از عدم نمیاد، سوال اینه: «چرا؟». از کجا معلوم که این مفاهیم زائیدهی فکر بشر نباشن؟ به بیان دیگه «آیا مطمئنی که شمایی که این پست رو میخونی، وجود داری؟» :دی و یا چه دلیلی داریم که این مفاهیم زائیدهی تفکر و زبان نباشند و بتوان آنها را ذاتی وجود دانست؟ برای پاسخ به این سوال به انسان بدوی برمیگردیم.انسانی که نه دارای قوهی زبان است و نه از تفکر بهرهای برده است را در نظر میگیریم که در غار -یا هر آنچه قبل از آن بوده است- زندگی میکند. به هر صورت زمانی متوجه میشود که چیزی برای خوردن در اختیار ندارد. این انشقاق در ناحیه میانی...

ما را در سایت انشقاق در ناحیه میانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:23

امروز برای بحث و مشاوره در مورد موضوعی، رفته بودم شرکتی که تا پیش از سربازی اونجا کار میکردم. صبح حدودای هفت و نیم راه افتادم. نموره برفی میومد و تمام مسیر رو داخل تاکسی «آنه! تکرار غریبانهی روزهایت چگونه گذشت؟»طور طی کردم، جای گرم و در حال تماشای زیبایی طبیعت. طرفای یوسفآباد بارش نسبتا بیشتر بود و زمستون رو میشد بهتر لمس کرد. این حس وقتی شدیدتر شد که از تاکسی پیدا شدم و مسیر تا رسیدن به در شرکت رو طی کردم. شرح کوتاه! جلسه تا حدود پنج عصر طول کشید و برای برگشت راهی خونه شدم.ساعت پنج اتوبوس میدون انقلاب میاد. معمولا پاییز، ایستگاه ساعت پنج باید شلوغ باشه، اما امروز عجیب خلوت بود. سوز بدی میومد. منِ با شالگردن و کلاه و دستکش و زیرشلوار و کلی دنگ و فنگ دیگه، باز سردم بود. بعد چند دقیقه انتظار اتوبوس اومد و سوار شدم. گوشیم پیام اومد و برای بازکردن لاک گوشی مجبور به درآوردن دستکش شدم. برای این انرژیای که صرف درآوردن دستکش کرده بودم، منطقی بود تلگرام رو هم چک کنم. شروع به گشتن تو چندتا کانال کردم، تقریبا تو همهشون بحثی از اسکان کارتنخوابها در مساجد رو میشد دید. دیشب هم داخل توییتر انشقاق در ناحیه میانی...

ما را در سایت انشقاق در ناحیه میانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:23

من هیچ وقت راه و رسم برخورد با گربه را بلد نبودهام و یاد هم نگرفتم. ماکزیمم کاری که من برای یک گربه میتوانم انجام دهم این است که غذایش را بگذارم و ظرفش را پر آب کنم و زمانی که با خُرخُر به طرفم آمد، بغلش کرده و نوازشش کنم. باقی اوقات من در گوشهی خودم نشستهام و او به دنبال شیطنت خودش میرود. اگر هم جایی بخواهد مرا وارد بازی خودش کند، در بهترین حالت سه یا چهار دقیق میتوانم تحمل کنم. نه که داستان، داستان گربه باشد، نه، هر جانور دیگری هم همین خاصیت را برای من دارد و من این خاصیت را برایش. برای مثال فرض بفرمائید یک تمساح خانگی داشته باشم که در یک عصر پائیزی و تاریکروشنی غروب هوا، حوصلهاش از من و اتاق من که آهنگی با صدایی پایین در آن در حال پخش است و من در حال چرت میان خواندن کتاب، سر رفته باشد. اگر به شوخی شروع به گاز گرفتن پای من کند ماکزیمم جوابی که از من میشنوند این است که «نه!» و یا دیگر خیلی لطف داشته باشم «نکن!». بنا به غریضهی وحشیاش اگر شوخی را ادامه دهد و یک پای من را بکند و شروع به خوردن کند، نگاهی به او می کنم که پای مرا به گوشهی اتاق برده است و در حال خوردن است و نگاهی انشقاق در ناحیه میانی...

ما را در سایت انشقاق در ناحیه میانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:23

شب تلخی است. باز گوشهای از این مملکت، با هر دلیل و داستانی عدهای انسان جانشان را از دست دادهاند. کمتر آدمی را میتوان یافت که ماجرای پلاسکو را شنیده باشد و حال و روز خوشی برایش باقی مانده باشد. قصه تلخ است، اما اگر حتی بخواهم با تیپ و ژست «من یشاء»ـی نیز حرف بزنم، باز تلخی این زهری که بر جانمان اثر کرده و روز به روز از آدم بودنمان میکاهد، خودش را نشان میدهد. ساعات اولیه امروز بود که از سلفی در این پست اینستاگرامم نوشتم و آنجا ماکزیمم سلفی و اسارت گجتها را جستجوی هویتی برای یک نسل بدون دستآورد دیدم تا آنکه اخبار پلاسکو در شبکههای اجتماعی پیچید.مرثیهی انسانیتقصهی تلخی است، در خاورمیانه که بدنیا آمده باشی، خبر کشتهشدن و کشتن را به همراه اخبار بالا و پایین شدن قیمت نفت و ارز هر روز میشنوی. اینجا از دست دادن جان از شدت تکررش، غمی را به دنبال ندارد. از این جبر که بگذریم، آنچه شبیه عکس این پست است، روح انسان را آزار میدهد. چه شد که در جایی که غم از دست رفتن ققنوسوار آتشنشانان قهرمان، میبایست باعث غم و ضجهی ما شود، سوژهی عکسهایمان شد و برای شکار صحنهای حتی از بالارفتن از انشقاق در ناحیه میانی...

ما را در سایت انشقاق در ناحیه میانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:23

صفحه بندی